ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
93
معجم البلدان ( فارسى )
مىسرايد : زالت بعينك الحمول كانّها * نخل مواقر من نخيل جواثا « 1 » جواده [ ج د ] ( با دال بىنقطه ) : « جو الجواده » جايگاهى در سرزمين قبيلهء طى است . عبده پسر طبيب چنين مىسرايد : تأوّب من هند خيال مورّق * اذا استيأست من ذكرها النّفس يطرق و ارحلنا بالجوّ جوّ جوادة * بحيث يصيد الآبدات العسلّق « 2 » « عسلق » به معنى گرگ و « آبدات » جمع « آبده » پرندگان وحشى اهلى شده است . جوار [ ج ] ( با راى بىنقطهء پايانين ) : « شعب الجوار » جايگاهى در حجاز نزديك مدينه در زمينهاى « مزينه » است . جوالى [ ج لا ] ( با الف كوتاه پايانين ) : نام جايگاهى است . جوانب [ ج ن ] ( جمع جانب ) : سرزمينى است كه شماخ آن را در شعر چنين سروده است : يهدى قلاصا بالقطا القوارب * ما بين نجران الى الجوانب « 3 » جواندان [ ج ] ( با دو نون بعد از الف ) : يكى از بخشهاى فارس است . جوانكان [ ج ] ديهى از گرگان است . از آنجا است بو سعد عبد الرحمن پسر حسين پسر اسحاق جوانكانى گرگانى . او از عبد الرحمن پسر وليد روايت دارد . بو بكر احمد پسر ابراهيم اسماعيلى از وى روايت مىكرد و مىگفت . چنگى به دل نمىزد ! جوانيه [ ج و و ى ى ] ( با تشديد واو و ياء ) : نام جايگاهى يا ديهى نزديك مدينه است . بدانجا نسبت دارند جوانيان كه از علويانند . يكى از ايشان اسعد پسر على « 4 » است كه به نحوى معروف بود و در مصر مىزيست و پسرش محمد بن اسعد « 5 » ، نسب شناس بود . من هر دو را در « اخبار الادباء » ياد كردهام . جوئه [ ج ء ] ( با همزه پس از واو ) : نام شهرى نزديك جند در سرزمين يمن است . در گوشهاى از آنجا مردى از سكاسك به نام عبد الله پسر زيد بر ضد سلطان قيام كرد . جوئه [ ج ء ] نيز يكى از ديههاى زبيد در يمن است . جوبار « 6 » [ ج ] ( با باى تك نقطه و الف و راى پايانين ) : « جو » در فارسى به معنى رود [ 138 ] كوچك و « بار » به معنى بستر آن باشد و بدين گونه به معنى بستر رود كوچك خواهد بود . بو الفضل مقدسى گويد : جوبار يا جوباره نام بخشى در اصفهان است . گروهى از مردمش مرا از آن آگاه كردند و برخى از ايشان بدانجا نسبت داشتند كه از ايشان است : 1 - پير ما بو بكر محمد پسر احمد پسر على پسر حسين سمارنيلى « 7 » . ياران ما را « جوبارى » مىخواندند . او از محمد پسر بو عبد الله پسر دليل دليلى و از حرب پسر طاهر و از عبد العزيز نوادهء احمد بن شعيب صوفى و جز ايشان بر شنود . او در دينور از بو عبد الله پسر فنجويه نيز بر شنود و پس از سال 465 در گذشت . 2 - رئيس اين شهر بو عبد الله قاسم پسر فضل پسر احمد پسر محمود جوبارى « 8 » مردى شجاع ، مبارز ، ثروتمند و مالك ديههائى چند بود . او از بو الفرج ربضى و از بو محمد بن جواة و از بو عبيد الله گرگانى و از بو بكر پسر مردويه و از بو محمد كرخى بر شنود . او در بغداد از بو الفتح هلال حفار و بو الحسين پسر فضل و در مكه از بو عبد الله بن نظيف فراء و در نيشابور از بو طاهر پسر جحمش و از ابن
--> ( 1 ) . بارها مانند نخلهاى پر بار نخلستان « جواثاء » از جلو چشمانت بگذشت . ( 2 ) . خاطرات « هند » به هنگامى كه از او مأيوس مىشوم در دل زنده مىشود . كاروان ما در « جوجواده » آنجائى است كه عسلق ، آبدات را شكار مىكند . ن . ك : چ ع 2 ص 354 س 11 - 12 . ( 3 ) . يك شتر را در « قطاى قوارب » ميان « نجران » و « جوانب » پيشكش مىكند . ( 4 ) . ش . ش : 584 . از بغية الطالب ص 192 ، نيز طبقات اعلام شيعه 6 : 249 ، فهرست ذريعه ص 2052 . ( 5 ) . ش . ش : 2453 . از نجوم زاهره 6 : 119 مصفى المقال ص 393 ، لسان الميزان 5 : 74 . ( 6 ) . جوباره ( لسترنج ص 221 ) . ( 7 ) . ش . ش : 2380 . از انساب ص 140 . ( 8 ) . ش . ش : 2249 . از همين معجمد .